درآمدى بر سياست و حكومت در نهج البلاغه

مؤلف : محمدمهدى باباپور گل افشانى
پيش گفتار 
نهج البلاغه ، پس از قرآن كريم گرانقدرترين ميراث اسلام است . اين كتاب مجموعه اى به ابعاد وجودى يك انسان كامل مى باشد.
نهج البلاغه شفاء و مرهمى براى همه دردهاى فردى و اجتماعى و راهى از ملك تا ملكوت است .
نهج البلاغه گنجينه معرفت بى انتها و دستور العملى است براى سيادت اين جهانى و سعادت آن جهانى ، نهج البلاغه كتاب سياست و حكومت ، ارشاد و آموزش ، تشويق و تنبيه ، برهان و بصيرت است . نهج البلاغه كتاب جامعى مى باشد كه در همه ميدانها كه احيانا بعضى با بعضى متضادند تكاور بيان را به جولان درآورده است .
امام خمينى قدس سره در عظمت نهج البلاغه و جامعيت آن مى فرمايد:
كتاب نهج البلاغه كه نازل روح اوست براى تعليم و تربيت ما خفتگان در بستر منيت و در حجاب خود و خودخواهى خود معجونى است براى شفاء و مرهمى است براى دردهاى فردى و اجتماعى و مجموعه اى است داراى ابعادى به اندازه ابعاد يك انسان و يك جامعه انسانى از زمان صدور آن تا هر چه تاريخ به پيش مى رود و هر چه جامعه ها به وجود آيد و ملتها متحقق شوند و هر قدر متفكران و فيلسوفان و محققان بيايند و در آن غور كنند و غرق شوند. (1)
و همچنين در وصيت نامه الهى ، سياسى خود آنجا كه افتخارات مكتب تشيع را بيان مى دارد مى فرمايد: ما مفتخريم كه كتاب نهج البلاغه بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگى مادى و معنوى بالاترين كتاب رهايى بخش است و دستورات معنوى و حكومتى آن بالاترين راه نجات است . (2)
متاسفانه چنين گنجينه تمام نشدنى ، سالها پس از استقرار حكومت علوى ، هنوز در جامعه ما، خصوصا در جوامع علمى و دانشگاهى كتابى ناآشنا است . در حاليكه ما بر اساس نهج البلاغه انقلاب كرديم و امام خمينى قدس سره كه از ذوب شدگان در ولايت على عليه السلام بوده با تاسى از كلام و سيره آن بزرگوار و بهره گيرى از نهج البلاغه توانسته چنين انقلاب عظيمى ايجاد نمايد و حكومت علوى را تاسيس كند.
بى شك دوام و بقاء و استمرار انقلاب و حكومت اسلامى ما نيز در گرو عمل به نهج البلاغه است . اين امر مستلزم شناخت و معرفت كامل و همه جانبه اين كتاب عظيم مى باشد. در نظام اسلامى براى هر مسؤ ول پيش از واگذارى مسؤ وليت خصوصا در پستهاى كليدى بايد يك دوره كلاس نهج البلاغه ترتيب داده شود تا درس حكومت دارى ، شيوه برخورد با مردم و اداء حقوق مردم و توجه به بيت المال را بياموزد.
نهج البلاغه نياز جامعه امروز ما و نياز جهان اسلام و جهان بشرى است . بشرى كه بدنبال عدالت و صلح جهانى است . حال كه رهبر فرزانه انقلاب به بهانه وجود دو عيد غدير در سال 1379 اين سال را به نام سال امام على عليه السلام ناميدند بر حوزويان ، دانشگاهيان و روشنفكران و اهل بيان و بنان است كه پيرامون ابعاد شخصيتى آن حضرت مطالعه و تحقيق نمايند تا جامعه ما خصوصا نسل جوان ما با الگوگيرى از شخصيت جامع آن حضرت به عنوان يك انسان كامل ، زندگى فردى و اجتماعى خود را شكل دهند.
رهبر معظم انقلاب فرموده اند:
همان طورى كه مى دانيد، امسال هم در آغاز، هم در پايان خود مزين به عيد مبارك غدير است سال 1379، دو عيد غدير دارد خيلى مناسب است كه ما اين سال را به اين مناسبت ، سال امام امير المومنين ، على بن ابيطالب عليه السلام بدانيم و بناميم و خودمان را به آن بزرگوار نزديك كنيم .
امير المؤ منين عليه السلام يك الگوى كامل براى همه است ، جوانى پرشور و پر حماسه او، الگوى جوانان است ، حكومت سراسر عدل و انصاف او، الگوى دولت مردان است ، زندگى سراپا مجاهدت و سرپا مسؤ ليت او، الگوى همه مؤ منان است ، آزادگى او، الگوى همه آزادگان جهان است ، سخنان حكمت آميز و درس هاى ماندگار او، الگوى عالمان و دانشمندان و روشنفكران است . (3)
اين نوشتار كه با الهام از رهنمود مقام معظم رهبرى ، در بدو امر براى اردوى آموزشى امام على عليه السلام دانشجويان دانشگاه قم به درخواست نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه قم تنظيم و سپس تكميل گرديده ، فقط از يك زاويه به نهج البلاغه نگريسته است و آن سياست و حكومت مى باشد.
وقتى از اين منظر به نهج البلاغه مى نگريم ، امام را بر كرسى حكومت و رهبرى است مى بينيم كه آئين كشور دارى را براى استانداران ، فرمانداران و تمامى كارگزاران خود شرح مى دهد. رموز انحطاط و اوج گرفتن آن ها، سرنوشت اقوام ظالم و ستمگر و راه وصول به يك آرامش اجتماعى و سياسى را با پخته ترين عبارات و لطيف ترين و دقيق ترين اشارت بيان مى كند و عالى ترين درس هاى حكومت دارى و زمامدارى و تدبير را به همه كسانى كه پيروان واقعى او هستند مى آموزد. در ميان خطبه ها و نامه ها خصوصا نامه 53 حضرت فرهنگ سياست دينى و معنوى و دستور العمل حكومتى اسلام را بطور دقيق تبيين كرده است .
اميد است كه با فضل الهى اين اثر ناچيز مورد رضايت آن امام همام قرار گرفته و همچنين همه سياستمدارانى كه سعى و تلاششان حركت در مسير آن حضرت مى باشد، از اين نوشتار بهره مند گردند.
در خاتمه ضمن عرض ارادت بى شائبه به ساحت حكيم فرزانه مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله خامنه اى كه با ناميدن اين سال به نام امام على عليه السلام و تاءكيد بر پژوهش و تحقيق در جهت شناختن و شناساندن شخصيت جامع على عليه السلام و نهج البلاغه ، انگيزه نوشتن اين كتاب را در من ايجاد نمودند، از مساعدت و همكارى همه كسانى كه در تدوين و چاپ اين نوشتار ما را يارى رساندند تقدير و تشكر مى نمايم ؛ خصوصا از همسر و فرزندانم كه با سعه صدر و ايجاد محيط مناسب نقش مهمى را ايفاء نمودند. همچنين از صاحبنظران و خردورزان انتظار مى رود با نقد عالمانه در جهت كمال و غناى نوشتار ما را يارى نمايند.
محمدمهدى باباپور
حوزه علميه قم اول رجب 1420
فصل اول : سياست 
1 معناى سياست  
واژه سياست از حيث لغت و كاربردهاى مختلف ، معانى گوناگونى دارد، از جمله : حكم راندن ، اداره كردن امور مملكت ، عدالت و داورى . (4) لغت دانان عرب در تبيين معناى كلمه سياست مى نويسند:
ساس الناس سياسه تولى رياستهم و قيادتهم (5) ؛ به سياست قوم خود پرداخت ؛ يعنى رهبرى و مديريت آنان را پذيرفت . زعامت و رياست جمعى را به عهده گرفتن ، از مفاد اساسى كلمه سياست است .
همچنين در معناى سياست آمده است : القيام على الشى بما يصلحه ؛ (6) اقدام به كارى بر اساس مصحلت . سياست فاضله سياستى است كه موجب تكميل اخلاق و سعادت انسان ها مى شود. (7)
با توجه به معانى لغوى واژه سياست ، مى توان معانى رياست ، رهبرى ، هدايت و مديريت را در تعريف سياست اخذ كرد. در روايتى از امام هشتم عليه السلام آمده است :
امامت ، سياست است . در زيارت جامعه كبيره ، در اوصاف ائمه معصومين آمده است :
السلام عليكم يا اهل بيت النبوه و موضع الرساله ... و قاده لامم و اولياء النعم و عناصر الابرار و دائم الاخيار و ساسه العباد و اركان البلاد ؛ (8)
سلام بر شما، اهل بيت نبوت و جايگاه رسالت ... و پيشوايان امت ها و اولياى نعمت ها و پايه هاى نيكوكاران و تكيه گاه خوبان و سياست كنندگان بندگان خدا و اركان محكم شهرها...
اين عبارات ، به ويژه قاده الامم و ساسه العباد صريحا زمامدارى و سياست مدارى را از صفات و شؤ ون ائمه معصومين عليهم السلام مى شمارد.
امام حسن عليه السلام مى فرمايد: ندبنا الله السياسه الامه ؛ (9)
امام صادق عليه السلام فرمود:
ان الله عزوجل ادب نبيه فاحسن ادبه فلما اكمل له الادب قال انك لعلى خلق عظيم ثم فوض اليه امر الدين و الامه ليسوس عباده ؛ (10)
خداوند پيامبرش را تربيت كرد و خوب تربيت كرد، وقتى كه تربيت او را تكميل نمود، فرمود: تو داراى اخلاق نيك و عظيمى هستى ، سپس امر دين و امت را به پيامبر واگذار كرد، تا سياست امور بندگان را به عهده بگيرد. (11)
به همين جهت است كه امام خمينى قدس سره مى فرمايد:
سياست در راءس تعليمات انبياء الهى بوده است . (12)
در رساله حقوق امام سجاد عليه السلام مى خوانيم :
ثم حق سائسك بالملك و كل سائس امام ... و اما حق سائسك بالملك فان تطيعه و لا تعصيه .
سائس ، يعنى سياست مدار كه در اين حديث با امامت مساوى گرفته شده و اطاعت از وى واجب و فرض است .
كلمه سياست در سخنان امام على عليه السلام نيز به چشم مى خورد:
بئس السياسه الجور؛ بدترين سياست ظلم است .
جمال السياسه العدل فى الامره و العفو مع القدره ؛
زيبايى سياست ، عدالت در حكومت و عفو هنگام قدرت است .
حسن السياسه قواه الرعيه ؛ نيكى سياست ، تقويت رعيت است .
حسن السياسه يستديم الرياسه ؛
سياست نيكو رياست و حكومت را دوام مى بخشد.
من حسنت سياسه وجبت طاعته ؛
كسى كه سياستش نيكو است ، اطاعتش واجب است .
من حسنت سياسه دامت رياسته ؛
كسى كه سياستش نيكو است ، رياستش پابرجا است .
ملاك السياسه العدل ؛ ملاك و معيار سياست عدل است .
الرياسه كالعدل فى السياسه ؛
رياست مثل عدالت است در سياست . (13)
با توجه به معانى واژه سياست ، هدف آن در جامعه مديريت صحيح جامعه و زعامت بر مردم مى باشد. مساءله سياست آن قدر مهم است كه افلاطون مى گويد:
سياست و اخلاق براى تاءمين سعادت بشرى ضرورى اند. (14)
از اين رو ارسطو مى گويد: انسان طبيعتا يك حيوان سياسى است . (15)
او همچنين مى گويد:
غايت همه دانش ها و هنرها نيكى است و غايت دانش سياسى كه از همه دانش ها ارجمندتر است ، بالاترين نيكى هاست . در سياست ، نيكى جز دادگرى نيست كه صلاح عامه بدان وابسته است . (16)
شهيد بهشتى فرمود: سياست از ديانت ، حتى از عبادت جدا نيست .(17)
مدرس ، قهرمان عرصه دين و سياست گفت : ديانت ما عين سياست و سياست ما عين ديانت ما و منشاء سياست ما ديانت ماست .
2 تعريف اصطلاحى سياست  
تعريف اصطلاحى علم سياست با معانى لغوى آن در ارتباط كامل مى باشد.
اينك به برخى از آن تعريف ها اشاره مى شود:
امام خمينى قدس سره : سياست به معناى اين كه جامعه را راه ببرد و هدايت كند به آن جايى كه صلاح جامعه و صلاح افراد هست ، اين در روايت ما براى نبى اكرم با لفظ سياست ثابت شده است . در آن روايت هم هست كه پيامبر اكرم مبعوث شد كه سياست امت را متكفل باشد. (18)
آيت الله مكارم شيرازى :
سياست مديريتى است كه حاكم بر زندگى دسته جمعى و گروهى انسان است . اگر اين مديريت جهت گيرى اش به سوى قرب الى الله و تربيت نفوس انسانى باشد سياست اسلامى مى شود. (19)
آيه الله گرامى :
سياست در مفهوم عامش همان امامت است و در روايت از امام هشتم عليه السلام : امامت ، سياست است و شخص امام سائس است . در نهج البلاغه ، عهدنامه مالك آمده است : كسى را كه اعلم در سياست است ، انتخاب كن .
در زيارت جامعه كبيره ساسه العباد آمده است : سياست به معناى عام مديريت مجتمع است و سياست اسلامى ؛ يعنى مديريت مجتمع اسلامى در روابط داخلى و خارجى با حفظ مبانى اسلام . (20)
آيه الله معرفت :
بهترين تعريفى كه در نوشته قدماء ديديم ، در نوشته ابو حامد غزالى (متوفاى 505) است . او مى گويد: سياست وسايل حيات انسان را در جامعه در دسترس او قرار مى دهد. ما از مجموع گفته هاى بزرگان سياست را اين طور تعريف مى كنيم : شناخت كامل اوضاع و احوال جامعه و آگاهى از چگونگى برقرارى روابط مسالمت آميز بين افراد، گروه ها و ملت ها كه در پيشرفت آن جامعه و آن ملت و براى تحقق يافتن هدف ها و خواسته هاى درست آن ها نقش اساسى ايفاء كنند. اما متاءسفانه عده اى خواستند سياست را طور ديگرى معنا كنند، تا آن را از دين جدا نمايند. مثلا مى گفتند:
سياست ؛ يعنى خدعه نيرنگ و دروغ . (21)
علامه محمد تقى جعفرى :
مديريت و توجيه انسان ها با نظر به واقعيت هاى انسان آنچنان كه هست و انسان آنچنان كه بايد باشد از ديدگاه هدف هاى عالى مادى و معنوى ، سياست ناميده مى شود. به عبارت ديگر مديريت ، توجيه و تنظيم زندگى اجتماعى انسان ها در مسير حيات معقول . سياست با نظر به اين تعريف همان پديده مقدس است كه اگر به طور صحيح انجام بگيرد، با ارزش ترين (يا حداقل ) يكى از باارزش ترين تكاپوهاى انسانى است كه در هدف بعثت پيامبران الهى منظور شده و عالى ترين كار و تلاشى است كه يك انسان داراى شرايط مى تواند انجام بدهد. اين همان عبادت با ارزش است كه در اسلام به طور واجب كفايى مقرر گشته است و در صورت انحصار اشخاص برازنده و شايسته براى انجام وظيفه سياست در يك يا چند انسان براى آنان واجب عينى مى ماند (22) و مى گويد: اگر كسى بگويد من اهل سياست نيستم ، من كارى با سياست ندارم ؛ يعنى من اهل حيات معقول نيستم ، من كارى با حيات معقول ندارم . (23)
با توجه به معانى خوب و مقدسى كه در منابع دينى ما و در كلمات علماء و بزرگان از سياست شده ، چرا نزد عموم مردم ، حتى نزد بعضى از خواص اين واژه منفور است ؟ واژه سياست مانند بعضى از واژه هاى ديگر، مثل آزادى ، (24) علم و... قربانى هوس بازى بشرى گشته و قداست و عظمتى كه در مفاهيم آن ها وجود دارد، به نابودى كشانده شده است ، به طورى كه وقتى آزادى گفته مى شود، بى بند و بارى كه ضد همه اصول و قواعد ارزشى انسان است ، تداعى مى شود. با شنيدن علم موشك هاى نابود كننده ، بمب هاى شيميايى و امثالهم به ياد مى آيد و يا كلمه استعمار كه در لغت به معناى آبادانى و عمران است ، اما در استعمال به معناى غارت و چپاول است .
سياست هم از آن كلمات است كه به جهت شيوع استعمال آن در فرصت طلبى ها، نيرنگ بازى ها، دروغ ها و زورگويى ها، سياست مدار در چهره يك نفر حقه باز، شياد و نابكار از آن به ذهن تبادر مى كند.
عبده ، شاگرد سيد جمال ، سلاطين وقت خيلى بر او فشار آوردند، ايشان نوشت كه اعوذ بالله من لفظ ساس يسوس سياسه كه به كلى از سياست تبرى جست .
امام خمينى قدس سره مى فرمايد:
آيت الله كاشانى در قلعه فلك الافلاك محبوس بود. رئيس زندان آن جا روزى به آقاى كاشانى گفته بود: شما چرا در سياست دخالت مى كنيد. سياست شاءن شما نيست . ايشان به او گفتند: اگر من دخالت در سياست نكنم ، كى دخالت بكند. (25)
امام خمينى قدس سره در ادامه فرمود:
مرا نزد رئيس سازمان امنبت بردند، او ضمن صحبت هايش ، گفت : آقا سياست عبارت از دروغ گويى است ، عبارت از خدعه است ، عبارت از فريب است ، عبارت از پدرسوختگى است ، اين را بگذاريد براى ما. من به او گفتم : اين سياست شماست ، البته اين سياست هيچ ربطى به سياست اسلامى ندارد. اين سياست شيطانى است و اما سياست به معناى اين كه جامعه را راه ببرد و هدايت كند. به آن جايى كه صلاح جامعه و صلاح افراد هست ، اين در روايات ما براى نبى اكرم با لفظ سياست امت را متكفل باشد. (26)
امام خمينى قدس سره با اين نگرش به سياست ، فرمود:
... والله اسلام تمامش سياست است ، اسلام را بد معرفى كردند. سياست من از اسلام سرچشمه مى گيرد. (27)
نيز فرمود: من از آن آخوندها نيستم كه در اين جا بنشينم و تسبيح در دست بگيرم . من پاپ نيستم كه فقط روزهاى يكشنبه مراسمى انجام دهم و بقيه اوقات براى خود سلطانى باشم و به امور ديگر كارى نداشته باشم . اين معنا را كه كسى بگويد اسلام به زندگى چه كار دارد، اين جنگ با اسلام است ، اين نشناختن اسلام است . اسلام با سياست چه كار دارد! اين جنگ به اسلام است . (28)
نيز فرمود:
دين اسلام يك دين سياسى است كه همه چيزش سياست است ، حتى عبادتش ... اسلام از همه اديان بيش تر در اين معنا پافشارى دارد. همه احكامش يك احكام مخلوط به سياست است ... نمازش مخلوط به سياست است ، حجش مخلوط به سياست است ، زكاتش مخلوط به سياست است ، اداره مملكت سياست است .... (29)
نيز فرمود:
نسبت اجتماعيات قرآن با آيات عبادى آن از نسبت صد به يك بيش تر است . از يك دوره كتاب حديث كه حدود پنجاه كتاب است و همه احكام اسلام را در بر دارد، سه يا چهار كتاب مربوط به عبادات و وظايف انسان به پروردگار است ، مقدارى احكام هم به اخلاقيات مربوط است ، بقيه همه مربوط به اجتماعيات ، اقتصاديات ، حقوق و سياست است . (30)
همچنين فرمود:
قرآن كريم و سنت پيامبر آنقدر كه در حكومت و سياست احكام دارند در ساير چيزها ندارند، بلكه بسيارى از احكام عبادى اسلام ، عبادى سياسى است كه غفلت از اين ها اين مصيبت را به بار آورده است . (31)
پس چرا عده اى مى خواهند، تعريف ديگرى از سياست ارائه دهند و يا آن را از دين جدا كنند؟
امام خمينى قدس سره دليل اين مساءله را دو چيز مى داند:
الف ) عدم شناخت صحيح اسلام تا آن جايى كه دخالت در حكومت و سياست را به مثابه يك گناه و فسق مى دانستند و شايد بعضى بدانند و اين فاجعه بزرگى است كه اسلام مبتلاى به آن است . (32)
ب ) دسيسه استعمار: اين ها مى خواهند با اين كار ملت هاى مسلمان را از دخالت در سرنوشت شان باز دارند (33) و يا به تعبير علامه طباطبايى رحمه الله :
مى خواهند ضمانت اجراى مقررات دينى را از بين ببرند. (34)
امام خمينى قدس سره در مقابله با اين طرز تفكر مى فرمايد: اگر كسى دين را از سياست جدا بداند، خدا، رسول و ائمه معصومين را تكذيب كرده است (35)
و ترديدى نيست كه نغمه جدايى دين از سياست از سوى دشمنان اسلام است ؛ (36) زيرا اسلام دينى است كه با سياست آميخته است . (37)
ولايتى كه رسول خدا در اداره جامعه داشت ، بدون ترديد براى ولى فقيه نيز در دوران غيبت ثابت است و اين از مسائل ضرورى و بديهى است . (38)
اين ولايت همان ولايت رسول الله است ؛ (39) زيرا برقرارى نظام سياسى غير اسلامى به معناى ناديده گرفتن بعد سياسى اسلام است . (40)
دخالت در سياست در راءس تعليمات انبيا است . (41)
بنابراين ، امام سياست را در اين عبارات دقيقا به معناى هدايت ، رياست و زعامت امت و رهبرى جامعه به سوى كمال و اداره امور جامعه و مردم به سوى فلاح و رستگارى است . چرا كه آنچه كه در راءس تعليمات انبياء است ، هدايت بشر است ، فلذا در ديدگاه امام سياست همان هدايت و راهبرد بشر و جامعه است به كمال و قرب الى الله .
3 سياست در نهج البلاغه  
در نهج البلاغه چند بار واژه سياست آمده است . كه هر چند بار امام على عليه السلام در برخورد با معاويه آن را به كار برده است .
امير المؤ منين در پاسخ نامه معاويه كه در آن دعاوى نادرست و سخنان بيهوده او را گوشزد نموده و به تعبير سيد رضى يكى از نيكونامه هاست فرمودند:
و زعمت اءن اءفضل الناس فى الاسلام فلان و فلان ؛ فذكرت اءمرا ان تم اعتزلك كله ، و ان نقص لم يلحفك ثلمه ، و ما اءنت و الفاضل و المفضول ، و السائس و المسوس ! و ما للطلقاء و ابناء الطلقاء، و التمييز بين المهاجرين الاولين ، و ترتيب درجاتهم ، و تعريف طبقاتهم ! هيهات (42)
و پنداشتى كه برترين انسانها در اسلام فلان كس ، و فلان شخص است ؟ (43) چيزى را آورده اى كه اگر اثبات شود هيچ ارتباطى به تو ندارد و اگر دروغ هم باشد به تو مربوط نمى شود، تو را با انسانهاى برتر و غير برتر، سياستمدار و غير سياستمدار چه كار است ؟
اسيران آزاده (44) و فرزندانشان را چه رسد به امتيازات ميان مهاجران نخستين ، و ترتيب درجات ، و شناسايى منزلت و مقام آنان ! هرگز!
علامه محمد تقى جعفرى ذيل اين عبارت مى فرمايد:
يعنى تو، معاويه برو به دنبال خودكامگى و خودمحورى ها و سلطه جويى ها و فرصت طلبى ها و حيله گرى ها و مكايدهاى خود... (45)
يعنى اى معاويه ! تو را نرسيده است كه مردم را سياست و هدايت و رهبرى كنى ، اين امر به تو نيامده است . تو را با سياست و هدايت و مديريت مردم چه كار، تو به دنبال خدعه و نيرنگ و فساد خود باش .
امام على عليه السلام خطاب به معاويه مى گويد:
و متى كنتم يا معاويه ساسه الرعيه وولاه امر الامه ؟ بغير قدم سابق ، و لا شرف باسق ، و نعوذ بالله من لزوم سوابق الشقاء. و احذرك ان تكون متماد يا فى غره الامنيه ، مختلف العلانيه و السريره . (46)
معاويه ! از چه زمانى شما زمامداران امت و فرماندهان ملت بوديد؟ نه سابقه درخشانى در دين ، و نه شرافت والايى در خانواده داريد، پناه بخدا مى برم از گرفتار شدن به دشمنى هاى ريشه دار، تو را مى ترسانم از اينكه به دنبال آرزوها تلاش كنى ، و آشكار و نهانت يكسان نباشد.
در اين جا، حضرت على عليه السلام سياست را به معناى حكمرانى و زمامدارى مردم گرفت و فرمود:
تو را نرسد كه به عنوان حكمران و زمامدار امت اسلام و جامعه اسلامى باشى ، چون نه سابقه خوبى دارى و نه لاحقه مثبتى ؛ يعنى كسى بايد به امر سياست مردم بپردازد كه سابقه خوب و اخلاق درستى داشته باشد.
همچنين در نهج البلاغه آمده است :
وسئل عليه السلام : ايهما افضل : العدل ، او الجود؟ فقال عليه السلام : العدل يضع الامور مواضعها، و الجود يخرجها من جهتها، و العدل سائس عام ، و الجود عارض خاص ، فالعدل اشرفهما و افضلهما . (47)
و درود خدا بر او فرمود: (از امام پرسيدند عدل يا بخشش ، كدام يك برتر است ، فرمود:)
عدالت هر چيزى را در جاى خود مى نهد، در حالى كه بخشش آن را از جاى خود خارج مى سازد، عدالت تدبير عمومى مردم است ، در حالى كه بخشش گروه خاصى را شامل است ، پس عدالت شريف تر و برتر است .
نيز امام على عليه السلام فرمود:
ملاك السياسه العدل ، الرياسه كالعدل فى السياسه . جمال السياسه العدل فى الامره . (48)
حضرت على عليه السلام در اين عبارات ، عدالت و گذاشتن هر چيزى در جامعه در جاى خودش و دادن حق هر كسى به آن را سياست مى داند و تدبيرى كه بر اساس جور و ظلم باشد، را سياست نمى داند؛ بلكه يك نوع نيرنگ و خدعه مى داند.
دير زمانى است كه نيرنگ و فريب چنان با سياست و حكمرانى به هم آميخته است كه تصور جدايى آن دو، حتى موفقيت سياست بدون نيرنگ و گناه غير ممكن به نظر مى رسد. سياست ماكياولى دقيقا به همين معناست ؛ يعنى پادشاه و سياست مدار نبايد خود را پايبند و ملزم به مسائل اخلاقى بكند، براى او دروغ و وعده دروغ اشكال ندارد. (49) سياست منهاى اخلاق . معاويه هم دقيقا از اين اصل پيروى مى كرد.
معاويه پس از صلح ، در سال 40 (ه .ق ) گفت :
من با شما جنگ نكردم كه نماز بخوانيد، يا روزه بگيريد، يا حج كنيد و يا زكات دهيد. شما اين كارها را مى كنيد. من با شما جنگ كردم تا بر شما حكومت كنم و به مقصود خود نيز رسيدم . (50)
علامه طباطبايى رحمه الله درباره اين سخن معاويه مى فرمايد: معاويه با اين سخن نشان داد كه سياست را از ديانت جدا خواهد كرد و مقررات دينى ضمانتى نخواهد داشت و همه نيروى خود را در زنده نگه داشتن حكومت خود به كار خواهد بست . (51)
اطرافيان و ياران حضرت على عليه السلام بارها به آن حضرت پيشنهاد كردند براى تحكيم پايه هاى حكومتش در مقابل ظلم و فساد معاويه و اجراى عدالت ، اشراف و متنفذين را گرامى بدارد يا به برخى از آن ها مال و ثروتى واگذار كند، ولى امام عليه السلام به هيچ وجه حاضر به پذيرش اين گونه راه ها و سياست ها نبود. فلذا فرمود:
اتامرونى ان اطلب النصر با الجور فيمن وليت عليه ؟ (52)
آيا به من امر مى كنيد كه پيروزى را با ستم بر كسى كه زمامدار او شده ام ، به دست آورم ؟
حضرت على عليه السلام براى اجراى عدالت و اصلاح جامعه ، مرتكب هيچ گونه بى عدالتى و فساد نگرديد و فرمود:
و الله لا ارى اصلاحكم بافساد نفسى ؛
سوگند به خدا! اصلاح شما را با فساد و تباه ساختن خود جايز نمى دانم . (53)
سال ها خانه نشين شدن حضرت على عليه السلام فقط به خاطر اين بود كه امام نمى خواست حتى يك دروغ بگويد. اگر امام على عليه السلام همانند ديگران در شوراى شش نفره عمر مى گفت به سيره شيخين عمل مى كنم ، ولى بعدا عمل نمى كرد، هيچ كس او را بازخواست نمى كرد. آن حضرت در طول حكومت فقط كافى بود چند دروغ بگويد و يا به حيله و فريب متوسل شود، اما اين كارها را نكرد، نه اين كه نمى توانست يا نمى دانست يا شرايط اجازه نمى داد.
امام يكى از شش نفره دهاه زيركان عرب بود و همه از زيركى و پيش بينى هاى دقيق سياسى او اطلاع داشتند. شرايط هم كاملا مناسب بود. گذشته از اين كه خلفاى قبل او نيز مرتكب چنين عملى شدند و جامعه هم آن را مى پذيرفت و گاهى خود مردم و اطرافيان آن حضرت به وى پيشنهاد كردند كه براى موفقيت بيش تر، دست به برخى كارهاى نه چندان غير اخلاقى بزند، ولى امام امتناع كرد و فرمود: آيا به من دستور مى دهيد كه با ستم پيروزى را به دست آورم .
امام على عليه السلام مى فرمايد:
بئس السياسه الجور
بدترين نوع سياست ، ظلم و جور است .
اگر على عليه السلام اين كار را مى كرد، ديگر على عليه السلام نبود، ديگر به عنوان اسوه و الگوى عدل ، سياست و حكومت نبود، مى شد مثل ساير حاكمانى كه در طول تاريخ آمدند و ظلم و ستم كردند و رفتند. آن چيزى كه على عليه السلام را از ساير حاكمان متمايز مى كند، همين سياست و شيوه على عليه السلام است . عده اى در همان زمان گفتند كه معاويه زيرك تر و سياست مدارتر است . شايد الان هم عده اى بگويند كه معاويه سياست مدارتر از على عليه السلام بوده و على عليه السلام براى تحكيم و تثبيت حكومت بايد چنين و چنان مى كرد. على عليه السلام به اين توهم پاسخ مى دهد و مى فرمايد:
و الله ما معاويه بادهى منى ، ولكنه يغدر و يفجر. ولولا كراهيه الغدر لكنت من ادهى الناس ، ولكن كل غدره فجره ، و كل فجره كفره . ولكل غادر لواء يعرف به يوم القيامه .
و الله ما استغفل بالمكيده ، و لا استغمز بالشديده . (54)
سوگند بخدا! معاويه از من سياستمدارتر نيست ، اما معاويه حيله گر و جنايتكار است ، اگر نيرنگ ناپسند نبود من زيركترين افراد بودم ، ولى هر نيرنگى گناه ، و هر گناهى نوعى كفر و انكار است ، روز رستاخيز در دست هر حيله گرى پرچمى است كه با آن شناخته مى شود.
بخدا سوگند! من با فريبكارى غافلگير نمى شوم ، و با سخت گيرى ناتوان نخواهم شد.
على عليه السلام تصريح مى كند: آنچه كه معاويه دارد، سياست نيست ، بلكه شيطنت است ، سياست نيست ؛ بلكه مكر و خدعه و نيرنگ است .
همين اشتباه در طول تاريخ همواره وجود داشت كه سياست را مساوى نيرنگ و دروغ مى دانستند. در حكايتى كه از امام قبلا نقل كرديم : وقتى كه رئيس سازمان امنيت به امام گفت :
آقا سياست عبارت از دروغ گويى است ، عبارت از خدعه است ، عبارت از فريب است ، عبارت از پدرسوختگى است . اين را بگذاريد براى ما.
من به او گفتم : اين سياست مال شماست ، البته اين سياست هيچ ربطى به سياست اسلامى ندارد. اين سياست شيطانى است . (55)
امام على عليه السلام در تعريف سياست به خدعه و دروغ و نيرنگ ، مى فرمايد:
اين سياست ، شيطانى است ؛ يعنى سياست معاويه ، سياست شيطانى بود. سياست على عليه السلام ، سياست اسلامى و سياست دينى بود.
هدف از سياست دينى كه در سراسر نهج البلاغه جلوه هاى آن را مى بينيم ، اجراى عدالت ، زعامت و رهبرى و هدايت جامعه و مردم به سوى كمال و نزديكى به خداست و همين سياست دينى را على عليه السلام در نامه هايى كه به حاكمان و واليان مى نويسد، تعليم مى دهد و آن ها را به رعايت و اجراى آن توصيه مى كند.
جامع ترين توصيف امام على عليه السلام از سياست دينى را در نامه اى كه آن حضرت براى والى مصر، مالك اشتر مى نويسد، مشاهده مى كنيم . تاكنون شرح هاى مختلفى بر اين نامه نوشته شده است . در حقيقت ، نامه حضرت على عليه السلام به مالك اشتر تبيين دقيق سياست دينى ، شاخص ها و ويژگى هاى آن است كه زمامداران و حكمرانان جوامع اسلامى بايد آن را مورد توجه قرار بدهند.
در پايان اين فصل ، به قسمتى از آن اشاره مى شود:
و ان عقدت بينك و بين عدوك عقده ، او البسته منك ذمه ، فحط عهدك بالوفاء، و ارع ذمتك بالامانه ، و اجعل نفسك جنه دون ما اعطيت ، فانه ليس من فرائض الله شى ء الناس ‍ اشد عليه اجتماعا، مع تفرق اهوائهم ، و تشتت آرائهم ، من تعظيم الوفاء بالعهود .
و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر؛ فلا تغدرن بذمتك ، و لا تخيسن بعهدك ، و لا تختلن عدوك ، فانه لا يجترى على الله الا جاهل شقى .
و قد جعل الله عهده و ذمته امنا افضاه بين العباد برحمته ، و حريما يسكنون الى منعته ، و يستفيضون الى جواره .
فلا ادغال و لا مدالسه و لا خداع فيه ، و لا تعقد عقدا تجوز فيه العلل ، و لا تعولن على لحن قول بعد التاكيد و التوثقه ، و لا يدعونك ضيق امر، لزمك فيه عهد الله ، الى طلب انفساخه بغير الحق ، فان صبرك على ضيق امر ترجو انفراجه و فضل عاقبته ، خير من غدر تخاف تبعته ، و ان تحيط بك من الله فيه طلبه ، لا تستقبل فيها دنياك و لا آخرتك . (56)
حال اگر پيمانى بين تو و دشمن منعقد گرديد، يا در پناه خود او را امان دادى ، به عهد خويش وفادار باش ، و آن چه بر عهده گرفتى امانت دار باش ، و جان خود را سپر پيمان خود گردان ، زيرا هيچ يك از واجبات الهى همانند وفاى به عهد نيست كه همه مردم جهان با تمام اختلافاتى كه در افكار و تمايلات دارند، در آن اتفاق نظر داشته باشند.
تا آنجا كه مشركين زمان جاهليت به عهد و پيمانى كه با مسلمانان داشتند وفادار بودند، زيرا كه آينده ناگوار پيمان شكنى را آزمودند، پس هرگز پيمان شكن مباش ، و در عهد خود خيانت مكن ، و دشمن را فريب مده ، زيرا كسى جز نادان بدكار، بر خدا گستاخى روا نمى دارد، خداوند عهد و پيمانى كه با نام او شكل مى گيرد با رحمت خود مايه آسايش بندگان ، و پناهگاه امنى براى پناه آورندگان قرار داده است ، تا همگان به حريم امن آن روى بياورند.
پس فساد، خيانت ، فريب ، در عهد و پيمان راه ندارد، مبادا قراردادى را امضاء كنى كه در آن براى دغلكارى و فريب راه هايى وجود دارد، و پس از محكم كارى و دقت در قرارداد نامه دست از بهانه جويى بردار، مبادا مشكلات پيمانى كه بر عهده ات قرار گرفته ، و خدا آن را بر گردنت نهاده ، تو را به پيمان شكنى وادارد، زيرا شكيبايى تو در مشكلات پيمانها كه اميد پيروزى در آينده را به همراه دارد، بهتر از پيمان شكنى است كه از كيفر آن مى ترسى ، و در دنيا و آخرت نمى توانى پاسخ گوى پيمان شكنى باشى .
از آن جايى كه موضوع علم سياست و يا حداقل يكى از مهم ترين موضوع علم سياست حكومت مى باشد، در فصل بعدى به مفهوم حكومت ، لزوم ، جايگاه و مشروعيت آن ، حقوق متقابل حكومت و مردم و وظايف حكومت از ديدگاه نهج البلاغه خواهيم پرداخت .
فصل دوم : حكومت 
1 مفهوم حكومت  
معناى لغوى حكومت عبارت است از: فرمان دادن ، امر كردن ، فرمانروايى ، سلطنت ، پادشاهى ، داورى و قضاوت . (57)
حكومت و دولت در كاربرد كهن و نوين خود، به معانى متعددى به كار رفته اند كه در برخى از آن ها مرادف يك ديگر و در برخى از موارد متفاوت با يك ديگرند.
دولت در اصطلاح مدرن آن ، عبارت از اجتماع انسان هايى است كه در سرزمين خاصى سكونت كرده اند و داراى حكومتى هستند كه بر آن ها اعمال حكومت مى كنند. بر اساس اين تعريف ، دولت در معناى وسيع كلمه ، داراى چهار ركن اساسى است : قلمرو و يا سرزمين ، جمعيت يا ملت ، حكومت (سه قوه ) و حاكميت . (58)
بنابراين ، تعريف حكومت مرادف با دولت نيست ؛ بلكه يكى از عناصر چهارگانه آن است ، اما اگر دولت را قدرت سياسى سازمان يافته اى كه امر و نهى مى كند، تعريف كنيم ، مرادف با حكومت مى شود. بر طبق اين تعريف ، دولت به معناى قوه مجريه كشور و هياءت دولت كه وظيفه اجراى قانون را بر عهده دارد، نيست ؛ بلكه به مفهوم هياءت حاكمه اى است كه مجموعه سازمان ها و نهادهاى قدرت را شامل مى شود، بنابراين ، اين معنا را از حكومت و دولت مقصود ماست كه سه جنبه متمايز و در عين حال ، مرتبط به هم دارد:
1) حكومت و دولت صاحب اقتدار است و امر و نهى مى كند و فرمان مى راند.
اين آمريت و اقتدار ويژگى تفكيك ناپذير همه شكل هاى حكومت و دولت است .
2) حكومت اعمال قدرت مى كند؛ يعنى وظايفى را بر عهده مى گيرد و در سطح جامعه و در برابر ديگر حكومت ها، داراى كاركرد است .
3) حكومت داراى سازمان و ساختار است ؛ يعنى ارگان ها و نهادهايى براى اعمال حاكميت خويش دارد.
بنابراين ، حكومت قدرتى سياسى است كه امر و نهى مى كند، قانون گذارى و سياست گذارى و اجرا را بر عهده دارد و مسؤ وليت قضاوت و داورى و برقرارى نظم و امنيت را بر دوش مى كشد. البته معانى و تعاريف ديگرى هم براى حكومت شده است كه نزديك به هم هستند:
>حكومت يا نظام سياسى عبارت است از مجموعه اى از سازمان هاى اجتماعى كه براى تاءمين روابط طبقات اجتماعى و حفظ انتظام جامعه به وجود مى آيند. (59)
اين سازمان ها در جوامع ابتدايى وجود ندارند، جامعه ابتدايى به علت پيوستگى و تجانس عظيم خود، بدون متابعت از شخص يا سازمانى معين ، عمل مى كند و فقط به هنگام حوادث مهم مانند جنگ كه تمركز نيروهاى جامعه و هدايت دقيق آن ها ضرورت مى يابد شخص يا اشخاص برجسته اى را كه در نظر مردم داراى توانايى هاى فوق العاده هستند به طور موقت به رياست انتخاب مى كنند. اما اين رياست معمولا پايدار و ريشه دار نمى باشد. (60)
و يا به تعبيرى ديگر:
حكومت به معناى كوششى است كه براى تحت قاعده مشخص درآوردن و تبيين نحوه پيوند عناصر يك نظام سياسى خاص صورت مى گيرد. نظام سياسى را همچنين مجموعه محسوس ، نهادها و انگيزه ها مى دانند كه ساخت قدرت را ممكن مى سازد. (61)
و همچنين در تعريف ديگرى آمده است : حكومت عبارت است از: فرمان روايى يك شخص و يا يك هياءت حاكمه و يا هياءت هاى مختلف بر جامعه اى ، به منظور تنظيم و اصلاح امور اجتماعى و انتظام امر معاش آن جامعه . (62)
ژان ژاك روسو مى گويد: حكومت واسطه اى است بين رعايا و هياءت حاكمه كه آن ها را به هم ديگر مربوط مى سازد و اجراى قانون و حفظ آزادى سياسى را به عهده مى گيرد. (63)
اما تاريخ بشر پيوسته شاهد دريافت مفهومى سلطه گرانه از مفهوم حكومت بوده است و اين مفهوم رايج از دريافت مفهوم حكومت به شمار مى آمده است . گاه صريح و آشكار و گاه غير مستقيم و در پرده و فريب كارانه دريافت متداول از مفهوم حكومت ، حكمرانى ، گردن كشى ، گردن فرازى ، سلطه ، تجبر، تحكم ، خودكامگى و برخوردارى گروه و طبقه خاصى از همه چيز و اعمال اراده خودى يا گروهى اندك بر اراده جمعى و گروه كثير بوده است .
بسيارى حكومت را به مفهوم تسلط بر جان ، مال و ناموس مردم و تصرف در همه امور مردم مى دانستند. بر اين اساس ، حكومت هاى خودكامه فردى يا جمعى را شكل داده اند و در بسيارى از موارد، چون حكومت شوندگان همين دريافت را از مفهوم حكومت داشتند، اين سلطه گرى و فرمان روايى را امرى طبيعى دانسته و بدان تن داده اند و به سلطه گرى رايج رضايت داده اند. و گاه حكومت از مفهوم واقعى خود چنان دور شده كه به مفهوم حكومت مطلقه و به صورت به بندگى كشيدن برخى ديگر جلوه كرده است .
در بسيارى از حكومت ها حاكمان مفهوم حكومت را با خودراءيى و خودكامگى مترادف مى ديدند و حكومت را حق خويش مى پنداشتند و بالطبع ، براى ديگران هيچ حقى قائل نبوده اند و از اين رو، اجازه انديشيدن ، سخن گفتن ، انتخاب كردن ، انتقاد كردن و نصيحت كردن به كسى نمى دادند، جز در آنچه آنان مى پسنديدند و بدان رضايت مى دادند.
اما مفهوم حكومت در نهج البلاغه و انديشه و سيره على عليه السلام به مفهوم مديريت ، هدايت ، محبت ، مشاركت و خدمت به مردم است . اين مفهوم به زيبايى تمام در سخن و عمل على عليه السلام جلوه يافته است . آن حضرت تلاش كرد تا مفهوم بدى كه از حكومت در اذهان باقى مانده بود، را از بين ببرد و مفهوم درست و حقيقى آن را محقق سازد. امام على عليه السلام در نامه اى كه به اشعث بن قيس ، استاندار آذربايجان نوشته است ، مفهوم درست و انسانى حكومت را مطرح مى كند.
اشعث بن قيس پيش از حكومت امام عليه السلام ، در دوران خليفه سوم به استاندارى آذربايجان منصوب شده بود و حكومت را آن گونه مى فهميد كه فهم رايج عصر خليفه سوم بود؛ يعنى تسلط، تجبر، خودمحورى و خودكامگى .
امام على عليه السلام پس از مدتى كوتاه او را از استاندارى آذربايجان عزل نمود. نامه امام على عليه السلام به اشعث بن قيس در تبيين نگاه آن حضرت به حكومت و دريافت حضرت از مفهوم حكومت بسيار در خور دقت و توجه است .
امام على عليه السلام به اشعث بن قيس فرمود:
و ان عملك ليس لك بطعمه و لكنه فى عنقك امانه ، و انت مسترعى لمن فوقك . ليس لك ان تفتات فى رعيه ، و لا تخاطر الا بوثيقه ، و فى يديك مال من مال الله عزوجل ، و انت من خزانه حتى تسلمه الى ، و لعلى الا اكون شر ولاتك لك ، والسلام . (64)
همانا پست فرماندارى براى تو وسيله آب و نان نخواهد بود، بلكه امانتى است در گردن تو، بايد از فرمانده و امامت اطاعت كنى ، تو حق ندارى نسبت به رعيت استبداد ورزى ، و بدون دستور به كار مهمى اقدام نمايى ، در دست تو اموالى از ثروتهاى خداى بزرگ و عزيز است ، و تو خزانه دار آنى تا به من بسپارى ، اميدوارم براى تو بدترين زمامدار نباشم ، با درود.
حضرت على عليه السلام اين برداشت كه حكومت طعمه اى در اختيار زمامداران است كه هرگونه بخواهند مى توانند عمل كنند، را نفى مى كند و نقطه مقابل چنين برداشتى را اثبات مى كند؛ يعنى حكومت مسؤ وليت و امانتى است كه بر گردن زمامداران است و حكومت بايد پاسخگو باشد و براى اقدامات خود حجت روشن داشته باشد.
حاكمان در واقع ، خزانه داران و وكيلان مردمند؛ حضرت على عليه السلام فرمود:
ان السلطان لا مين الله فى الارض و مقيم العدل فى البلاد و العباد و وزعته فى الارض ؛ (65)
همانا زمامدار، امين خدا در زمين ، برپادارنده عدالت در جامعه و عامل جلوگيرى از فساد و گناه در ميان مردم است .
اگر كسى چنين تفكرى داشته باشد كه حكومت يعنى تسلط، تجبر و استبداد به راءى ، اين امر باعث فساد دل و خرابى دين و دگرگونى حكومت مى شود.
على عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايد:
و لا تقولن انى مومر امر فاطاع فان ذلك ادغال فى القلب و منهكه للدين و تقرب من الغير... ؛ (66)
مبادا بگويى من اكنون بر آنان مسلطم ، فرمان دادن از من است و از آنان اطاعت كردن ، كه عين راه يافتن فساد در دل و خرابى در دين و نزديك شدن تغيير و تحول (در قدرت ) است .
فهم خودكامانه و سلطه گرانه از حكومت ، انسان را به تندى ، سركشى ، غرور و تكبر مى كشاند. همين كه انسان تصور كند كه بر ديگران مسلط است و از او فرمان دادن است و از ديگران بى چون و چرا فرمان بردن ، از مرتبه انسانى بيرون مى شود و خرد و عقل خود را از دست خواهد داد.
على عليه السلام در نامه اش به مالك اشتر چنين مى فرمايد:
و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ابهه او مخيله ، فانظر الى عظم ملك الله فوقك ، و قدرته منك على ما لا تقدر عليه من نفسك ، فان ذلك يطامن اليك من طماحك ، و يكف عنك من غربك ، و يفى ء اليك بما عزب عنك من عقلك ! (67)
و اگر با مقام و قدرتى كه دارى ، دچار تكبر يا خود بزرگ بينى شدى به بزرگى حكومت پروردگار كه برتر از تو است بنگر، كه تو را از آن سركشى نجات مى دهد، و تند روى تو را فرو مى نشاند، و عقل و انديشه ات را به جايگاه اصلى باز مى گرداند.
همچنين در اين زمينه مى فرمايد:
و اعتمدوا وضع التذلل على رؤ وسكم ، و القاء التعزز تحت اقدامكم ، و خلع التكبر من اعناقكم ؛ و اتخذوا التواضع مسلحه بينكم و بين عدوكم ابليس و جنوده ؛ فان له من كل امه جنودا و اعوانا، و رجلا و فرسانا . (68)
تاج تواضع و فروتنى را بر سر نهيد و تكبر و خودپسندى را زير پا بگذاريد و حلقه هاى زنجير خود بزرگ بينى را از گردن باز كنيد، و تواضع و فروتنى را سنگر ميان خود و شيطان و لشكريانش قرار دهيد، زيرا شيطان از هر گروهى لشكريان و يارانى سواره و پياده دارد.
حضرت على عليه السلام تفكر سلطه گرانه ، درنده خويانه و خودكامگى را نفى مى كند و حاكمان را دعوت به محبت و مهربانى مى كند:
و اشعر قلبك الرحمه للرعيه ، و المحبه لهم ، و اللطف بهم ، عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم ، فانهم صنفان : اما اخ لك فى الدين ، او نظير لك فى الخلق ، يفرط منهم الزلل ، و تعرض ‍ لهم العلل ، ويوتى على ايديهم فى العمد و الخطا، فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذى تحب و ترضى ان يعطيك الله من عفوه و صفحه . (69)
مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار ده ، و با همه دوست و مهربان باش ، مبادا هرگز، چونان حيوان شكارى باشى كه خوردن آنان را غنيمت دانى ، زيرا مردم دو دسته اند، دسته اى برادر دينى تو، و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مى باشند، اگر گناهى از آنان سر مى زند، يا علتهايى بر آنان عارض مى شود، يا خواسته و ناخواسته ، اشتباهى مرتكب مى گردند، آنان را ببخشاى و بر آنان آسان گير، آن گونه كه دوست دارى خدا تو را ببخشايد و بر تو آسان گيرد.
يعنى فهم سلطه گرانه و خودكامانه از حكومت انسان را تا جانورى درنده خوى تنزل مى دهد و باعث مى شود كه كرامت و عزت انسان ها و حريم آن ها شكسته شود.
شهيد مطهرى رحمه الله در رابطه با مفهوم حكومت در نهج البلاغه مى فرمايد:
در نهج البلاغه ، با آن كه اين كتاب مقدس قبل از هر چيز كتاب توحيد و عرفان است و در سراسر آن سخن خدا است و در همه جا نام خدا به چشم مى خورد، از حقوق واقعى توده مردم و موقع شايسته و ممتاز آن ها در برابر حكمران و اين كه مقام واقعى حكمران امانتدارى و نگهبانى حقوق مردم است ، غفلت نشد؛ بلكه بدان توجه شده است . در منطق اين كتاب شريف ، امام و حكمران ، امين و پاسبان حقوق مردم و مسؤ ول در برابر آن ها است .
از اين دو حكمران و مردم اگر بناست يكى براى ديگرى باشد، اين حكمران است كه براى توده مردم است نه توده مردم براى حكمران .(70)
امير المؤ منين عليه السلام در بيان ديگرى ، مفهوم حقيقى حكومت را پاسدارى از حرمت ، حقوق و آزادى هاى مردم مى داند.
السلطان وزعه الله فى ارضه ؛ (71)
حاكمان پاسبانان خدايند در زمين او.
بنابراين ، در انديشه سياسى امام على عليه السلام در مفهوم حكومت هيچ نشانه اى از تسلط، تجبر و خودكامگى نيست و اگر زمامداران خود را مسلط بر مردمان ببينند و احساس ‍ كنند كه بر هر تصميمى و بر هر عملى مجازند، بى گمان به خودكامگى و سلطه گرى كشيده مى شوند؛ بلكه مفهوم حكومت مديريت ، امانتدارى ، خدمتگزارى و مهرورزى و هدايت مسؤ وليت و پاسدارى از حقوق و آزادى هاى مردم مى باشد.

1- صحيفه نور، ج 14، ص 224
2- وصيت نامه الهى سياسى امام خمينى (ره ).
3- پيام نوروزى سال 1379 مقام معظم رهبرى ، حضرت آيه الله خامنه اى ، روزنامه جمهورى اسلامى ،7/1/1379، ص 3.
4- محمد معين ، فرهنگ فارسى ، ذيل ماده سياست .
5- المعجم الوسيط، ذيل ماده ساس .
6- مجمع البحرين ، ذيل ماده ساس .
7- محمد معين ، همان .
8- شيخ عباس قمى ، مفاتيح الجنان ، ص 901.
9- مجمع البحرين ، ذيل ماده ساس ، محدث قمى ، سفينه البحار، ذيل ماده حسن .
10- محدث قمى ، سفينه البحار، ذيل ماده حسن .
11- كلينى ، اصول كافى ، ج 2، ص 5.
12- صحيفه نور، ج 5، ص 44.
13- اءمدى ، غرر الحكم و دررالكلم ، ذيل ماده سياست .
14- فروغى ، سير حكمت در اروپا، فصل افلاطون ، ج 2، ص 189.
15- كتاب سياست ، ارسطو، چاپ پنگوئن ، ص 78.
16- ارسطو، سياست ، ص 132.
17- حسينى ، يادنامه شهيد بهشتى ، ص 196.
18- صحيفه نور، ج 13، ص 216.
19- فصلنامه علوم سياسى ، شماره 11، مؤ سسه آموزش عالى باقر العلوم ، تابستان 76، ص 13.
20- همان ، ص 16 17.
21- همان ، ص 26 27.
22- محمد تقى جعفرى ، حكمت اصول سياسى اسلام ، بنياد نهج البلاغه ، ص 48.
23- محمد تقى جعفرى ، همان .
24- اى آزادى كه لفظت ، خوشبخت ترين لفظها و معنايت ، بدبخت ترين معانى است . اى آزادى ! چه زنجيرهاى گرانبارى كه به نام تو به دست و پاى انسان ها نبسته اند. علامه محمد تقى جعفرى
25- صحيفه نور، ج 13، ص 216.
26- همان ، ج 13، ص 216.
27- همان ، ج 1، ص 65.
28- همان ، ج 2، ص 165.
29- همان ، ج 9، ص 138.
30- امام خمينى ، ولايت فقيه ، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى قدس سره ، ص 9.
31- صحيفه نور، ج 21، ص 178.
32- وصيت نامه الهى سياسى امام خمينى (ره ).
33- وصيت نامه الهى سياسى امام خمينى .
34- علامه طباطبايى ، شيعه در اسلام ، ص 41.
35- صحيفه نور، ج 20، ص 28 و 29.
36- امام خمينى قدس ، ولايت فقيه ، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى قدس سره ، ص 23.
37- صحيفه نور، ج 9، ص 136.
38- امام خمينى ، همان ، ص 26 و 32.
39- صحيفه نور، ج 10، ص 30.
40- امام خمينى قدس سره ، همان ، ص 32 و 66.
41- صحيفه نور، ج 5، ص 44 و 217.
42- نهج البلاغه ، نامه 28.
43- فلان و فلان يعنى ابابكر و عمر.
44- ابو سفيان و فرزندانشان در روز فتح مكه تسليم شدند كه پيامبر آنها را آزاد گذاشت خطاب به آنها فرمود اذهبوا فانتم الطلقاء.
45- علامه محمد تقى جعفرى ، حكمت اصول سياسى اسلام ، بنياد نهج البلاغه ، ص 101.
46- نامه 10/5 نهج البلاغه معجم المفهرس
47- حكمت 437 نهج البلاغه معجم المفهرس
48- آمدى ، غررالحكم و دررالكلم ، ذيل ماده عدل .
49- اگر عهدى بست ملزم نيست وفا كند، مى تواند عهد شكنى كند، مى تواند فريب دهد وعده دروغ بدهد چرا كه هدف كه اثبات حكومت باشد، وسيله را توجيه مى كند.
50- تاريخ طبرى ، ج 4، ص 124.
51- علامه طباطبايى ، شيعه در اسلام ، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه عليمه قم ، ص 21.
52- نهج البلاغه ، خطبه 126.
53- همان ، خطبه 68.
54- خطبه 200 نهج البلاغه معجم المفهرس
55- صحيفه نور، ج 13، ص 216.
56- نامه 53/122 نهج البلاغه معجم المفهرس
57- محمد معين ، فرهنگى فارسى ذيل ماده حكم .
58- آقايى ، على بابايى ، فرهنگ علوم سياسى ، ج 1، ص 303.
59- بهمن آقايى ، عليرضا على بابايى ، فرهنگ علوم سياسى ، ج 1، ص 245.
60- همان ، ص 245.
61- غلامرضا على بابايى ، فرهنگى اصطلاحات روابط بين الملل ، ماده حكومت .
62- حيدرعلى قلمداران ، حكومت اسلامى ، ص 6.
63- خداوندان انديشه سياسى ، ج 2، ص 389.
64- نامه نهج البلاغه معجم المفهرس
65- جمال الدين محمد خوانسارى ، شرح غررالحكم و دررالكلم ، ج 2، ص 604.
66- نهج البلاغه ، نامه 53.
67- نامه 53/13 نهج البلاغه معجم المفهرس
68- خطبه 192/23 نهج البلاغه معجم المفهرس
69- نامه 53/8 نهج البلاغه معجم المفهرس
70- شهيد مطهرى ، سيرى در نهج البلاغه ، انتشارات صدرا، ص 128 127.
71- نهج البلاغه ، حكمت 332.